تبليغاتX
حکایت های ما و خانوم گل
اتفاقات تلخ و شیرین زندگی

 این قضیه مال پارساله .یه روز پای تلویزیون نشسته بودیم و

خانم گل هم داشت همونجا تکلیفش رو انجام می داد . تلویزیون فوتبال داشت .

 

یک دفعه کانال عوض شد . همسرم  نگاهی به ما انداخت و گفت :

 کانالو عوض  نکنین  .  دارم نگاه می کنم .

 

ما هردو شانه بالا انداختیم . همسرم کنترل تلویزیون رو برداشت و توی دستش گرفت .

 چند دقیقه ی بعد باز کانال عوض شد همسرم نگاه مشکوکی به ما و بعد به دست خودش انداخت .

 

فکر کرد دستش روی دکمه ای فشار آورده و کانال عوض شده . اونو گذاشت روی میزجلوی خودش و دوباره به تلویزیون چشم دوخت .

 

چند دقیقه ی بعد باز کانال عوض شد . همسرم به کلی گیج شده بود گفت :

وا ! جل الخالق ! این چرا این طوری شده ؟

 

و رفت جلوی تلویزیون و کمی به کانال هاش ور رفت .اما از همونجا هم هر کانالی میزد

خود به خود می پرید رو یه کانال دیگه . قیافه ی همسرم واقعاً دیدنی بود .

 

 خانوم گل با خونسردی داشت مشق می نوشت و چنان  قیافه ی جدی گرفته بود که نگو . اما من دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر خنده .

 

همسرم فهمید کاسه ای زیر نیم کاسه هست و  کاملاً  درست فهمیده بود .

راستش این تلویزیون ما از اول دو تا دستگاه کنترل داشت  که ما از یکیش

 استفاده می کردیم .

 

 خانوم گل یکی دیگه رو پیدا کرده بود و توش باتری گذاشته بود و گذاشته بودش زیر میز وبا انگشتهای پاش کانال رو عوض می کرد .

 

همسرم وقتی فهمید زد به جای عصبانیت  خنده ش گرفت  ( کلاً آدم خوش اخلاقیه ) و گفت :

 

ای مردم آزار ها ! شما دوتا چه قدر من مظلومو اذیت می کنین .اگه به مامانم نگفتم .

البته خیلی هم مظلوم نیست چون او هم مارو گاهی اذیت می کنه .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 17:51  توسط فریال نوکلام  | 

وقتی سه ماهش بود به یک  عروسی رفتیم . برای مراسم عقد گذاشتمش پیش مامان و خاله مهناز .

 

اما واسه مراسم عروسی رفتیم دنبالش . مامان یه لباس قشنگ تنش کرده بود . که زرد و سفید بود .

 

خاله مهناز گفت :

 

 إی وای گل سر نداره که این دختره !

 

بعد یه روبان زرد برداشت و پاپیونش کرد . حالا مونده بودیم چه جوری به موهاش بزنیم .

 

آخه موی زیادی نداشت . خاله کمی فکر کرد و بعد رفت چسب مایع آورد و روبان رو

 

به موهاش چسبوند .

 

هر کی تو عروسی دیدش وای و ووی می کرد و می گفت :

 

آخه تو چه جوری اینو به موهاش بستی ؟

 

من هم راستشو بهشون می گفتم و اونا می خندیدن .

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 23:3  توسط فریال نوکلام  | 

تب داشت . ازش پرسیدم گلوت درد می کنه . گفت :

 

نه 

 

شک داشتم راست میگه یا نه .دو سه دفعه ی دیگه هم پرسیدم و هر بار

 

 همون جواب رو شنیدم  به خودم گفتم تا عصر صبر می کنم تا با پدرش

 

ببرمش دکتر .

 

یه عروسک نمایش داشت که فرنوش براش از نمایشگاه کتاب خریده بود .

 

خواستم سرش رو گرم کنم واسه همین دست کردم توش ، حرکتش دادم و

 

خودم به جاش حرف زدم . اون موقع سه یا چهار سالش بود . 

 

صدامو عوض کردم و ازش  پرسیدم :

 

حالت بده ؟

 

سر تکان داد. بعد دم گوش عروسکه گفت :

 

ببین به مامانم نگی ها .  گلومم خیلی  درد می کنه . 

 

جا خوردم . باورم نمی شد .  خونسردیمو حفظ کردم و

 

 باز با صدای عروسکی پرسیدم :

 

خوب چرا راستشو به مامانت نمی گی ؟

 

دوباره دم گوش عروسکه گفت :

 

آخه اگه بگم . تندی منو می بره دکتر آمپولم بزنه .

 

خواستم یه دعوای حسابی باهاش بکنم اما دلم نیومد .

 

کشف جالبی کرده بودم . نمایش عروسکی چه قدر می تونه کمک کنه

 

البته من در نهایت سخاوت کشفمو در اختیار دوستانم که بچه ی کوچیک

 

 داشتن گذاشتم تا اونها هم ازش استفاده کنن .خوبه بدونین اونها هم نتیجه ی

 

 منو گرفته بودن .

 

اینو تعریف کردم تا اگه در آینده بچه دار شدین از این کشف استفاده کنین.

 

در ضمن اون شب خانوم گل بالا خره آمپوله رو هم نوش جان کرد .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 20:3  توسط فریال نوکلام  | 

امروز یک روز فراموش نشدنی از زندگی منه . درست سه سال پیش من تو یه همچین روزی  

 

توی بیمارستان بودم و عمل سختی روی سر  من انجام شد . می دونم اطرافیانم خوششون نمیاد

 

 من حرف اون موقع رو بزنم .اما به قول مهشید ما باید گاهی به یاد مرگ و نزدیکیمون با اون

 

بیفتیم . این جوری بهتر و سالم تر زندگی می کنیم .

 

ماجرایی که می خوام تعریف کنم اصلاً بد و ناراحت کننده نیست . برای خود من که خیلی جالبه

 

وقتی پا گذاشتم تو اتاق عمل اصلاً به پشت سرم نگاه نکردم حتی با مامان که کنارم بود خداحافظی نکردم .

 

 با لبخند  به همه ی کادر اتاق عمل  سلام کردم . کار کنانش با تعجب جواب منو دادن . بعد روی

 

 تخت خوابیدم و بعد از چند ثانیه اصلاً نفهمیدم چی شد تا وقتی که به هوش اومدم و کسی داشت

 

 بلندم می کرد احتمالاً واسه این که جابه جام کنن . من هنوز چشمم خوب نمی دید . فقط تصاویر

 

 مبهمی از آدم ها رو می دیدم .فکر کردم منو بیهوش کردن و بعد یه مسئله ای شده و عمل انجام

 

 نشده و دوباره منو به هوش آوردن . ( ببین چه قدر منفی فکر می کردم حتی تو اون وضعیت )

 

این بود که با دلخوری گفتم :

 

اِ.... پس چرا منو عمل نکردین ؟ 

 

که دیدم چند نفر زدند زیر خنده . یکیشان گفت :

 

اینو ؟ می گه چرا منو عمل نکردین . 

 

من بلافاصله دست بردم سمت سرم و بالمس باند روی اون فهمیدم عمل انجام شده .پس با خیال

 

 راحت از این  که زنده موندم دراز کشیدم .

 

.بعدها فهمیدم اون زمان که برای من چند دقیقه بیشتر نکشیده بوده هشت ساعت بوده . هشت

 

ساعت اضطراب و دلهره برای خونواده م و همه ی فامیل حتی اونایی که ایران نبودن. دوستانم.

 

 و بیشتر برای دایی حسام عزیزم که توی اتاق عمل پشت مونیتور بوده و عمل رو رهبری می کرده.

 

این جوری می خوام بازم ازش تشکر کنم . همین طور از همه ی اطرافیانم که تنهام نگذاشتن.

 

ببخشید که دوباره حرف اون موقع رو زدم .باور کنید من فقط لحظات خنده دارش رو به یاد میارم .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 19:55  توسط فریال نوکلام  | 

اون سال عید موقع سال تحویل همه دور سفره ی هفت سین ( البته سفره های مامان همیشه ده دوازده تا سین

 

داره ) جمع بودیم که مامان زد پشت دستش و گفت :

 

ای وای گلدون گلو نیاوردین که  !

 

داداش بزرگه معطل نکرد و دوید دنبال گل . من هم نگاهی به سفره انداختم و گفتم :

 

وای نارنج هم که یادمون رفت .

 

و این بار  خودم دویدم دنبال نارنج توی کاسه ی آب . داداش بزرگه با گلدون داشت به طرف سفره می دوید و

 

من پشت سرش با کاسه ی  نارنج که توپ تحویل سالو زدن . مامان خوشحال و خندان به داداش بزرگه گفت :

 

وای تو با گلدون گل اومدی سر سفره ! امسال حتماً دوماد  میشی .

 

کسی منو تحویل نگرفت و چیزی بهم نگفت .   توی دلم گفتم :

 

خوب منم با نارنج اومدم اونم بعد از سال تحویل . نارنج و بهار نارنج  هم به عروس ربط داره  پس حتماً منم

 

امسال عروس میشم دیگه .

 

اما صدام در نیومد .ترسیدم بگم و بابا بهم چشم غره بره .

 

اون سال واقعاً  داداش بزرگه دوماد شد و جالبتر اون که  سه ماه بعد ش هم من عروس شدم .

 

البته به  یه چیز دیگه هم باید اعتراف کنم یادمه چند روز قبل از عروسی داداش بزرگه ، وقتی تور عروس

 

رو آوردن خونه ی ما .من از یک لحظه غفلت بقیه استفاده کردم و تور رو روی سرم امتحان کردم  جاتون خالی

 

 خیلی مزه داد . خوب کنجکاویه دیگه .

 

به هر حال سال نو همه تون مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 21:21  توسط فریال نوکلام  | 

ظرف هایی رو که مامان می خواست براش آماده کردم و برای اون که نشکنن بغل هر کدوم قاب

دستمالی چپوندم . فرنوش نگاهی به دستمالها انداخت و پرسید :

این دیگه چیه ؟ 

یکی از دستمالها رو برداشتم جلوی بینی ام گرفتم . نفس عمیقی کشیدم و   گفتم :

ببین بعد از این همه سال و بارها شستن هنوز عطر خودشو داره .فرنوش دستمال رو به بینی اش نزدیک

کرد و قیافه اش این طوری شد.پرسید :

حالا از کجا آوردیشون ؟

من هم این جوری    به دستمال ها نگاه کردم   و گفتم :

 یادش به خیر اینا کهنه های خانوم گل بوده خیلی به درد م می خوره آخه آب رو خیلی خوب

 جذب می کنه .

قیافه ی فرنوش دیگه تو صیف کردنی نیست

جای مهشید  خیلی خالی بود .

                                                  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 11:49  توسط فریال نوکلام  | 

  کلاس پنجم که بود سعی کردیم برای امتحان تیز هوشان آماده ش کنیم . من باهاش علوم کار می کردم و باباش ریاضیات .  (و عجب کار بی خودی می کردیم . شما از این کارا نکنین .)

یه روز جمعه  بعد از صبحانه رو کردم به جفتشون و با خوشحالی الکی  گفتم :

 بچه ها !من یه پیشنهاد خوب دارم . چه طوره  الان شما دوتا ریاضی بخونین و من واسه تون یه ناهار خوشمزه بپزم ؟ 

خانوم گل اخم کرد .  باباش دید  حوصله ی ریاضی نداره .از خدا خواسته  گفت :

من پیشنهاد بهتری دارم . چه طوره شما دوتا علوم بخونین ، منم برم سر کامپیوتر ؟

( نهایت از خود گذشتگی ). 

خانوم گل یه لنگه ابرو بالا انداخت  دست هاشو به کمرش گذاشت و  با خونسردی گفت :

من پیشنهادم خیلی بهتره  ! چه طوره شما دوتا  بشینین با هم ریاضی بخونین ، منم برم سر بازی .

و رفت .

الان که فکرشو می کنم می بینم دو ماه بچه رو  بی خودی عذاب دادیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 0:14  توسط فریال نوکلام  | 

  با خانوم گل سر خیابون ایستادیم منتظر ماشین که بریم خونه ی مامان . بچه سه سالش بود .

 

تصادفاً شوهر خاله مو دیدم . او  مارو ندیدو داشت می رفت که  از بخت بدش راه بند اومد و ما با زرنگی  خودمونو بهش رسوندیم و با تک و تعارف که : « نه مزاحم نمی شیم و این حرف ها »

 

 سوارماشینش شدیم  . بنده ی خدا  داشت می رفت خونه ناهار بخوره و دوباره عصر بره دارو خانه . هر چی اصرار کردم که سر فلکه دوم پیاده میشم و بقیه ی راهو خودم میرم قبول نکرد .

 

سر چهار راه کنار چلوکبابی برادران ( این توضیح واسه خاله مهنازه ) پشت چراغ قرمز  ایستاد ه بودیم که

 یه دفعه صدای وحشتناکی اومد ، ماشین پرت شد جلو و کله ی ما پرت شد عقب .

 باز صدایی اومد ماشین پرت شد عقب و کله ی ما رفت جلو .

 

خلا صه اول نفهمیدیم چی شده . من که فکر کردم جنگ شده و بمب انداختن . از نگاه های عابرین فهمیدیم نه بابا  این بلا فقط سر خودمون اومده .خانوم گل به من چسبیده بود و فقط گریه می کرد .

 

شوکه شده بودیم و گردنه حسابی جابه جا شده بود . پیاده شدیم و دیدیم بله یه پیکان با تمام سرعت از پشت کوبیده  به ماشین شوهر خاله و ماشین شوهر خاله  خورده بود به ماشین جلویی . بنده ی خدا شوهر خاله ، ماشینش از دو طرف لهیده بود .

 

 همه به راننده ی ماشین خطا کار نگاه کردیم که هنوز پیاده نشده بود و خونسردانه نگاه می کرد بعد  آهسته از ماشین پیاده شد ، نگاهی متفکرانه به اوضاع درهم و برهمی که ساخته بود کرد و آخر سر فیلسوفانه گفت :

 

همه ش تخشیر این ماشین ژلوییه  شت  . بیخودی وای میشته .

ترجمه : همه ش تقصیر این ماشین جلوییه  ست  بیخودی وامیسته .

 

  تا ته ماجرا رو خوندیم . تو دلم گفتم : همه ش تقصیر اون موادیه که بهت نرسیده .

 بیچاره شوهر خاله حتی تصورش رو هم نمی کرد اونروز قراره چه بلایی سرش بیاد . وگرنه عمراًاز خیابونی که خونه ی ما اونجاست رد نمی شد .  

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 10:48  توسط فریال نوکلام  | 

اگه خواستین به این بلاگ سر بزنین

                                                                                            khanoomgole.blogfa.com

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 22:14  توسط فریال نوکلام  | 

 باباش اومد تو یه بسته کادوشده داد دستش و گفت :

بیا . اینو عمه داده .

 جیغ بنفشی کشید  ، دوید جلو کادو رو گرفت و کاغذ  کادو رو تیکه پاره کرد .

توش یه آلبوم بود . این بار جیغ ماورابنفشی کشید و گفت :

آخ جون آلبوم . خیلی دوس دارم . 

بعد یازش کرد و ورق زد . خنده رو لبش خشکید .  با دلخوری گفت :

 این که خالیه . پس عکساش کو !؟

بعد هم آلبوم رو گذاشت زمین و رفت سر بازیش .

بچه م فقط چهار سالش بود و تا اون موقع البوم هدیه نگرفته بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 0:33  توسط فریال نوکلام  |