این قضیه مال پارساله .یه روز پای تلویزیون نشسته بودیم و
خانم گل هم داشت همونجا تکلیفش رو انجام می داد . تلویزیون فوتبال داشت . ![]()
یک دفعه کانال عوض شد . همسرم نگاهی به ما انداخت و گفت :
کانالو عوض نکنین . دارم نگاه می کنم .
ما هردو شانه بالا انداختیم . همسرم کنترل تلویزیون رو برداشت و توی دستش گرفت .
چند دقیقه ی بعد باز کانال عوض شد همسرم نگاه مشکوکی به ما و بعد به دست خودش انداخت .
فکر کرد دستش روی دکمه ای فشار آورده و کانال عوض شده . اونو گذاشت روی میزجلوی خودش و دوباره به تلویزیون چشم دوخت .
چند دقیقه ی بعد باز کانال عوض شد .
همسرم به کلی گیج شده بود گفت :
وا ! جل الخالق ! این چرا این طوری شده ؟
و رفت جلوی تلویزیون و کمی به کانال هاش ور رفت .اما از همونجا هم هر کانالی میزد
خود به خود می پرید رو یه کانال دیگه . قیافه ی همسرم واقعاً دیدنی بود .![]()
خانوم گل با خونسردی داشت مشق می نوشت و چنان قیافه ی جدی گرفته بود که نگو .
اما من دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر خنده .![]()
همسرم فهمید کاسه ای زیر نیم کاسه هست و کاملاً درست فهمیده بود .
راستش این تلویزیون ما از اول دو تا دستگاه کنترل داشت که ما از یکیش
استفاده می کردیم .
خانوم گل یکی دیگه رو پیدا کرده بود و توش باتری گذاشته بود و گذاشته بودش زیر میز وبا انگشتهای پاش کانال رو عوض می کرد .![]()
همسرم وقتی فهمید زد به جای عصبانیت خنده ش گرفت ( کلاً آدم خوش اخلاقیه ) و گفت :
ای مردم آزار ها ! شما دوتا چه قدر من مظلومو اذیت می کنین .اگه به مامانم نگفتم .
البته خیلی هم مظلوم نیست چون او هم مارو گاهی اذیت می کنه . ![]()
وقتی سه ماهش بود به یک عروسی رفتیم . برای مراسم عقد گذاشتمش پیش مامان و خاله مهناز . ![]()
اما واسه مراسم عروسی رفتیم دنبالش . مامان یه لباس قشنگ تنش کرده بود . که زرد و سفید بود .![]()
خاله مهناز گفت :
إی وای گل سر نداره که این دختره !![]()
بعد یه روبان زرد برداشت و پاپیونش کرد . حالا مونده بودیم چه جوری به موهاش بزنیم .
آخه موی زیادی نداشت . خاله کمی فکر کرد و بعد رفت چسب مایع آورد و روبان رو
به موهاش چسبوند . ![]()
هر کی تو عروسی دیدش وای و ووی می کرد و می گفت :
آخه تو چه جوری اینو به موهاش بستی ؟ ![]()
من هم راستشو بهشون می گفتم و اونا می خندیدن . ![]()
تب داشت . ازش پرسیدم گلوت درد می کنه . گفت :
نه ![]()
شک داشتم راست میگه یا نه .دو سه دفعه ی دیگه هم پرسیدم و هر بار
همون جواب رو شنیدم به خودم گفتم تا عصر صبر می کنم تا با پدرش
ببرمش دکتر .
یه عروسک نمایش داشت که فرنوش براش از نمایشگاه کتاب خریده بود .
خواستم سرش رو گرم کنم واسه همین دست کردم توش ، حرکتش دادم و
خودم به جاش حرف زدم . اون موقع سه یا چهار سالش بود .
صدامو عوض کردم و ازش پرسیدم :
حالت بده ؟
سر تکان داد. بعد دم گوش عروسکه گفت :
ببین به مامانم نگی ها . گلومم خیلی درد می کنه . ![]()
جا خوردم . باورم نمی شد .
خونسردیمو حفظ کردم و
باز با صدای عروسکی پرسیدم :
خوب چرا راستشو به مامانت نمی گی ؟
دوباره دم گوش عروسکه گفت :
آخه اگه بگم . تندی منو می بره دکتر آمپولم بزنه .
خواستم یه دعوای حسابی باهاش بکنم اما دلم نیومد .
کشف جالبی کرده بودم . نمایش عروسکی چه قدر می تونه کمک کنه
البته من در نهایت سخاوت کشفمو در اختیار دوستانم که بچه ی کوچیک
داشتن گذاشتم تا اونها هم ازش استفاده کنن .خوبه بدونین اونها هم نتیجه ی
منو گرفته بودن .
اینو تعریف کردم تا اگه در آینده بچه دار شدین از این کشف استفاده کنین.
در ضمن اون شب خانوم گل بالا خره آمپوله رو هم نوش جان کرد . ![]()
![]()
امروز یک روز فراموش نشدنی از زندگی منه . درست سه سال پیش من تو یه همچین روزی
توی بیمارستان بودم و عمل سختی روی سر من انجام شد . می دونم اطرافیانم خوششون نمیاد
من حرف اون موقع رو بزنم .اما به قول مهشید ما باید گاهی به یاد مرگ و نزدیکیمون با اون
بیفتیم . این جوری بهتر و سالم تر زندگی می کنیم .
ماجرایی که می خوام تعریف کنم اصلاً بد و ناراحت کننده نیست . برای خود من که خیلی جالبه
وقتی پا گذاشتم تو اتاق عمل اصلاً به پشت سرم نگاه نکردم حتی با مامان که کنارم بود خداحافظی نکردم .
با لبخند به همه ی کادر اتاق عمل سلام کردم . کار کنانش با تعجب جواب منو دادن . بعد روی
تخت خوابیدم و بعد از چند ثانیه اصلاً نفهمیدم چی شد تا وقتی که به هوش اومدم و کسی داشت
بلندم می کرد احتمالاً واسه این که جابه جام کنن . من هنوز چشمم خوب نمی دید . فقط تصاویر
مبهمی از آدم ها رو می دیدم .فکر کردم منو بیهوش کردن و بعد یه مسئله ای شده و عمل انجام
نشده و دوباره منو به هوش آوردن . ( ببین چه قدر منفی فکر می کردم حتی تو اون وضعیت )
این بود که با دلخوری گفتم :
اِ.... پس چرا منو عمل نکردین ؟ ![]()
که دیدم چند نفر زدند زیر خنده . یکیشان گفت :
اینو ؟ می گه چرا منو عمل نکردین . ![]()
من بلافاصله دست بردم سمت سرم و بالمس باند روی اون فهمیدم عمل انجام شده .پس با خیال
راحت از این که زنده موندم دراز کشیدم .
.بعدها فهمیدم اون زمان که برای من چند دقیقه بیشتر نکشیده بوده هشت ساعت بوده . هشت
ساعت اضطراب و دلهره برای خونواده م و همه ی فامیل حتی اونایی که ایران نبودن. دوستانم.
و بیشتر برای دایی حسام عزیزم که توی اتاق عمل پشت مونیتور بوده و عمل رو رهبری می کرده.
این جوری می خوام بازم ازش تشکر کنم . همین طور از همه ی اطرافیانم که تنهام نگذاشتن.
ببخشید که دوباره حرف اون موقع رو زدم .باور کنید من فقط لحظات خنده دارش رو به یاد میارم . ![]()
اون سال عید موقع سال تحویل همه دور سفره ی هفت سین ( البته سفره های مامان همیشه ده دوازده تا سین
داره ) جمع بودیم که مامان زد پشت دستش و گفت :
ای وای گلدون گلو نیاوردین که ! ![]()
داداش بزرگه معطل نکرد و دوید دنبال گل . من هم نگاهی به سفره انداختم و گفتم :
وای نارنج هم که یادمون رفت .
و این بار خودم دویدم دنبال نارنج توی کاسه ی آب . داداش بزرگه با گلدون داشت به طرف سفره می دوید و
من پشت سرش با کاسه ی نارنج که توپ تحویل سالو زدن . مامان خوشحال و خندان به داداش بزرگه گفت :
وای تو با گلدون گل اومدی سر سفره ! امسال حتماً دوماد میشی .![]()
کسی منو تحویل نگرفت و چیزی بهم نگفت . توی دلم گفتم :
خوب منم با نارنج اومدم اونم بعد از سال تحویل . نارنج و بهار نارنج هم به عروس ربط داره پس حتماً منم
امسال عروس میشم دیگه . ![]()
اما صدام در نیومد .ترسیدم بگم و بابا بهم چشم غره بره .
اون سال واقعاً داداش بزرگه دوماد شد و جالبتر اون که سه ماه بعد ش هم من عروس شدم . ![]()
البته به یه چیز دیگه هم باید اعتراف کنم
یادمه چند روز قبل از عروسی داداش بزرگه ، وقتی تور عروس
رو آوردن خونه ی ما .من از یک لحظه غفلت بقیه استفاده کردم و تور رو روی سرم امتحان کردم جاتون خالی
خیلی مزه داد . خوب کنجکاویه دیگه .![]()
به هر حال سال نو همه تون مبارک ![]()
دستمالی چپوندم . فرنوش نگاهی به دستمالها انداخت و پرسید :
این دیگه چیه ؟
یکی از دستمالها رو برداشتم جلوی بینی ام گرفتم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
ببین بعد از این همه سال و بارها شستن هنوز عطر خودشو داره .فرنوش دستمال رو به بینی اش نزدیک
کرد و قیافه اش این طوری شد
.پرسید :
حالا از کجا آوردیشون ؟
من هم این جوری
به دستمال ها نگاه کردم و گفتم :
یادش به خیر اینا کهنه های خانوم گل بوده خیلی به درد م می خوره آخه آب رو خیلی خوب
جذب می کنه .![]()
قیافه ی فرنوش دیگه تو صیف کردنی نیست ![]()
![]()
جای مهشید خیلی خالی بود .
![]()
یه روز جمعه بعد از صبحانه رو کردم به جفتشون و با خوشحالی الکی گفتم :
بچه ها !من یه پیشنهاد خوب دارم . چه طوره الان شما دوتا ریاضی بخونین و من واسه تون یه ناهار خوشمزه بپزم ؟ ![]()
خانوم گل اخم کرد .
باباش دید حوصله ی ریاضی نداره .از خدا خواسته گفت :
من پیشنهاد بهتری دارم . چه طوره شما دوتا علوم بخونین ، منم برم سر کامپیوتر ؟ ![]()
( نهایت از خود گذشتگی ).
خانوم گل یه لنگه ابرو بالا انداخت دست هاشو به کمرش گذاشت و با خونسردی گفت :
من پیشنهادم خیلی بهتره ! چه طوره شما دوتا بشینین با هم ریاضی بخونین ، منم برم سر بازی .
و رفت . ![]()
الان که فکرشو می کنم می بینم دو ماه بچه رو بی خودی عذاب دادیم .![]()
با خانوم گل سر خیابون ایستادیم منتظر ماشین که بریم خونه ی مامان . بچه سه سالش بود .
تصادفاً شوهر خاله مو دیدم . او مارو ندیدو داشت می رفت که از بخت بدش راه بند اومد و ما با زرنگی خودمونو بهش رسوندیم و با تک و تعارف که : « نه مزاحم نمی شیم و این حرف ها » ![]()
سوارماشینش شدیم . بنده ی خدا داشت می رفت خونه ناهار بخوره و دوباره عصر بره دارو خانه . هر چی اصرار کردم که سر فلکه دوم پیاده میشم و بقیه ی راهو خودم میرم قبول نکرد .
سر چهار راه کنار چلوکبابی برادران ( این توضیح واسه خاله مهنازه ) پشت چراغ قرمز ایستاد ه بودیم که
یه دفعه صدای وحشتناکی اومد ، ماشین پرت شد جلو و کله ی ما پرت شد عقب .
باز صدایی اومد ماشین پرت شد عقب و کله ی ما رفت جلو . ![]()
خلا صه اول نفهمیدیم چی شده . من که فکر کردم جنگ شده و بمب انداختن . از نگاه های عابرین فهمیدیم نه بابا این بلا فقط سر خودمون اومده .خانوم گل به من چسبیده بود و فقط گریه می کرد .![]()
شوکه شده بودیم و گردنه حسابی جابه جا شده بود . پیاده شدیم و دیدیم بله یه پیکان با تمام سرعت از پشت کوبیده به ماشین شوهر خاله و ماشین شوهر خاله خورده بود به ماشین جلویی . بنده ی خدا شوهر خاله ، ماشینش از دو طرف لهیده بود .
همه به راننده ی ماشین خطا کار نگاه کردیم که هنوز پیاده نشده بود و خونسردانه نگاه می کرد بعد آهسته از ماشین پیاده شد ، نگاهی متفکرانه به اوضاع درهم و برهمی که ساخته بود کرد و آخر سر فیلسوفانه گفت :
همه ش تخشیر این ماشین ژلوییه شت . بیخودی وای میشته .
ترجمه : همه ش تقصیر این ماشین جلوییه ست بیخودی وامیسته .
تا ته ماجرا رو خوندیم . تو دلم گفتم : همه ش تقصیر اون موادیه که بهت نرسیده .
بیچاره شوهر خاله حتی تصورش رو هم نمی کرد اونروز قراره چه بلایی سرش بیاد . وگرنه عمراًاز خیابونی که خونه ی ما اونجاست رد نمی شد .
![]()
khanoomgole.blogfa.com
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بیا . اینو عمه داده .
جیغ بنفشی کشید ، دوید جلو کادو رو گرفت و کاغذ کادو رو تیکه پاره کرد .
توش یه آلبوم بود . این بار جیغ ماورابنفشی کشید و گفت :
آخ جون آلبوم . خیلی دوس دارم . ![]()
بعد یازش کرد و ورق زد . خنده رو لبش خشکید . با دلخوری گفت :
این که خالیه . پس عکساش کو !؟ ![]()
بعد هم آلبوم رو گذاشت زمین و رفت سر بازیش .
بچه م فقط چهار سالش بود و تا اون موقع البوم هدیه نگرفته بود . ![]()
![]()